|
سکوت سکوت سکوت...... !!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 17:34 توسط پری کوچک |
برای تو + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 14:41 توسط پری کوچک |
سلام گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب میامد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم . و این ها پیش از فصه ی لبخند تو بود جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتم : (( هستم ))نگریستم ، اما چیزی نبود. گفنم : (( نیستی. )) باز گفتی : (( هستم . ))بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستی . این چا جز من کسی نیست . بعد انگاریگرمای تو در دل ام ریخت . من داغ شدم ، گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و گفتی : (( غلطی.)) این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود .
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش میزد . ومن ذوب میشدم و پروانه ها نه فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند . یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش میخواهد خیره شود ، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی . انگشتان ات بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند . تو ترانه های عاشقانه میسرودی ، من اما همه ترس شده بودم . چیزی درون ام فریاد میکشید .چیزی شعله ور میشد . شراره های عشق میسوزاند و خاکستر میکرد همه از انگشتان تو بود . من نیست شده بودم . گفتی : (( حال چگونه است ؟)) گفتم : (( تو همه آب ، من همه عطش . تو همه ناز و من همه نیاز . تو همه چشمه من همه تشنگی .)) گفتی : (( تو همچنان غلطی . )) و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود .
فرشته ایی پر کشید تا نزذیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم . ناخن هام را بات انگشتان ات فشردی ولبخند پاشیدی . گفتی : (( برخیز !!)) گفتم : (( نتوانم .)) بعد ناگهان چشم هات تابیدندو و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی . گفتی : (( اندوه ! اندوه!)) بعد فروتر رفتم . بعد تو تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهاب عشق من سوخت . گفتی : (( حال چگونه است ؟)) دیگر حالی نبود . عاشقی نبود. عشقی نبود . فرشته ای نبود . هر چه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : (( چنین کنند با عاشقان . )) + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 14:33 توسط پری کوچک |
مشت می کوبم بر در
پنچه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم :
- آی!
با شما هستم !
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند !
چه کسی می آید با من فریاد کند؟ ..............
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 14:32 توسط پری کوچک |
ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .» موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت : « هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . » (( محمد اقبال لاهوري ))
موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . اين، تن فرسوده را، پاي به دامن كشيد؛ و آن سر آسوده را، سوي افق ها كشاند . *** ساحل تنها، به درد در پي او ناله كرد: - (( موج سبكبال من، بي خبر از حال من، پاي تو در بند نيست ! كوه دماوند نيست ! « هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست . بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . )) *** ناله خاموش او، در دلم آتش فكند رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟ گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! )) عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم : سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم، زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم ! شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛ اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است ! موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است ! + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 14:24 توسط پری کوچک |
دربدر تر از باد زیستم !!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 14:19 توسط پری کوچک |
از کنار درختان آرام که می گذری دستهایم غربت خویش را زمزمه
می کنند چشم که میگردانی من به دریا فکر میکنم که چقدر وسعت دارد دستهایش اگر چه دور ولی به آسمان چقدر
نزدیک است ................ + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 14:25 توسط پری کوچک |
پنجره دلم را بروی تو می گشایم که در این کویر خشک دریایی مواج و عمیقی .......... + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 11:47 توسط پری کوچک |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 8:46 توسط پری کوچک |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 8:35 توسط پری کوچک |
|
| |||||